پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
یادم رفت تو پست قبل بنویسم واسه همین حالا میگم:
روز شنبه انتخابات داشتیم و من به عنوان نگهبان جلسات ویژه همسفران کنگره 60 نمایندگی اراک انتخاب شدم برای 14 جلسه (14 هفته). نگهبان جلسه کسی هستش که جلسه رو اداره میکنه و مسئولیت جلسه با اونه و با توجه به موضوع دستور جلسه هر هفته یک نفر رو به عنوان استاد انتخاب میکنه تا درباره دستور جلسه صحبت کنه.
امیدوارم که بتونم جلسات خوبی رو برگذار کنم.
تصمیم گرفتم با زبون خوش پولم رو از شرکت بگیرم چون اگه بخوام از طریق قانونی ادامه بدم هم دستم بسته است و هم رفت و آمد به تهران واسم سخته. واسه همین دیشب زنگ زدم به رئیس هیات مدیره شرکت که از استادای دانشگاه یکی از دوستامه و از طریق اون دوستم من به این شرکت معرفی شدم. آدم خیلی محترم و معقولیه. باهاش حرف زدم و گله کردم که من که اینقدر خوب تو اون شرکت کار کرده بودم چرا باید با من اینکار رو بکنن و... ازم کلی معذرت خواهی کرد که اینطوری شده و بهم قول داد که تلاش کنه تا بصورت مسالمت آمیز پولم رو بگیرم. امروز صبح هم زنگ زدم شرکت و با مدیر عامل حرف زدم، بهش گفتم تصمیم گرفتم فعلا شکایت رو پیگیری نکنم ولی انتظار دارم که در مقابل شما هم یه حرکتی بکنین خیلی با احترام باهام حرف زد و عذر خواهی کرد و گفت فصدش این بوده که شب عید بدهی منو تصفیه کنه ولی اوضاع کار خرابه و پول ندارن و...ولی قراره تا یکی دو روز آینده واسه یه قرارداد جدید پول به دستشون برسه و تو برنامه اش هست که حساب من رو تصفیه کنه. نمیدونم که راست میگن یا نه ولی امیدوارم که راست بگن و اینطوری به پولم برسم. راستش باور اینکه شرکت تو یک سال گذشته اینقدر درآمد نداشته که 5 میلیون من رو بدن واسم یه خورده سخته ولی میخوام خوش بین باشم و مثبت فکر کنم. شاید اینطوری بهتر باشه. والله من راضیم خورد خورد پولم رو بدن ولی بدن. مهم نیست که حالا درباره من چی فکر میکنن و شاید فکر کنن که من کم آوردم مهم اینه که من به پولم برسم
. چون اگه بخواهیم شروع به خونه ساختن کنیم بهش نیاز داریم.
حکایت سفیر انگلستان در زمان قاجار تو ایران رو شنیدین؟
سفیر انگلستان تو تهران سوار درشکه بوده و داشته جایی میرفته درشکه چی که ایرانی بوده و از انگلیسیها هم خیلی بدش میومده تمام طول مسیر داشته به انگلیسیها فحش میداده. یه نفر که همراه سفیر بوده و فارسی هم بلد بوده بهش میگه که این درشکه چی همش داره به شما و کشورت فحش میده نمیخوایی جوابی بهش بدی؟ سفیر میگه مهم نیست که این مرد چی میگه مهم اینه که اون ما رو به مقصدمون میرسونه
.
چند روزی هست که دندونهای همسری خیلی درد گرفتن و دارن اذیتش میکنن. اون موقع که دارو مصرف میکرد اصلا درد نداشت. دیروز رفتیم دندون پزشکی و برنامه ای ترتیب دادیم تا به تدریج دندونهاش رو ترمیم کنه. البته نسبت به تخریبهایی که داشته دندونهای خیلی خوبی داره اینطور که دکتر گفت بجز سه تا ریشه ای که هیچ کاریشون نمیشه کرد و باید کشیده بشن 3 تا عصب کشی داره و 3-4 تا هم ترمیمی. دیروز سه تا کشیدنیها رو کشید و یکی از عصب کشیها رو هم انجام داد.
پسر طلا هم خوب و سر حاله و مشغول شیطنت 
بعدا نوشت: همسری هم دیروز به عنوان دبیر جلسه های روزهای سه شنبه آقایان انتخاب شد. دیشب که اومد خونه نمیدونید چقدر خوشحال بود و انرژی داشت. الهی فداش بشم که اینقدر ماههههههههههههههه
هفته پیش برای پیگیری کار پرونده شکایتم از شرکت رفتم تهران چند وقتی بود احساس میکردم وکیلم داره بهم دروغ میگه. شک کرده بودم که آیا واقعا داره کارم رو دنبال میکنه یا نه واسه همین تصمیم گرفتم بعد از رهایی برم و ببینم چه خبره. واسه همین هفته پیش جمعه عصر رفتم تهران و شنبه اول صبح رفتم دادگاه چشمتون روز بد نبینه چون حدسم کاملا درست بود و دوست و وکیل عزیزم اصلا پرونده ام رو دنبال نکرده بود!! یعنی همون چیزی بود که من 5 ماه پیش بهش تحویل داده بودم و نکته جالب اینجاست که به گفته این خانوم تو این مدت 2 بار مامور برده شده بود برای توقیف اموال، یه دونه اظهار نامه فرستاده شده بود و یه دادخواست ورشکستگی که هیچ کدوم اینا تو پرونده نبود!!!!!! به نظرتون آدم این روزه ها به کی میتونه اعتماد کنه و حرف راست ازش بشنوه؟؟ واقعا متاسفم نه برای خودم بلکه برای کسایی که این مدلی زندگی میکنن. بیشتر آدمها متاسفانه این مدلی دارن زندگی میکنن، اصلا نمیدونن از زندگی چی میخوان، فکر میکنن کلاه سر بقیه گذاشتن زرنگیه. فقط میتونم بگم واقعا واسشون متاسفم همین و بس. دیگه با وکیل تماس نگرفتم فقط از پیگیری پرونده عزلش کردم هر چند که پیگیری انجام نداده بود. تصمیم گرفتم خودم کارم رو پیگیری کنم خدا رو شکر اینقدر سیستم قضایی کشورم کامل و جامع هست که من بتونم به راحتی حقم رو بگیرم
. خوب طبق روال قانونی من برای پیگیری پرونده ام دو تا راه دارم یکی حسابهای شرکت رو مسدود کنم که خدا رو شکر از وقتی فهمیدن ما شکایت کردیم حسابهاشون رو خالی کردن و یک سالی هست که باهاشون کار نمیکنن. راه دوم اینه که اموالشون رو توقیف کنم هر چند که 4 تا میز و کامپیوتر قراضه به هیچ دردی نمیخوره ولی گفتم شاید حداقل بترسن ولی چشمتون روز بد نبینه که برای توقیف اموال هم باید از هفت خان رستم گذشت. اول اینکه باید یک نفر رو به عنوان امین اموال معرفی کنم تا دادسرا اموال رو بسپره به دستش خوب این که مشکلی نیست چون هر کسی که مورد اعتماد من باشه رو قبول میکنن ولی نکته جالب اینجاست که باید اموال شرکت رو جمع کنم و ببرم یه جا انبار کنم تا آگهی بدن واسه مناقصه و فروش یعنی کم کم 7-6 ماه. گفتم من تو تهران جایی ندارم که اموال رو این همه مدت نگه دارم. فکر میکنین جواب چی بود؟
- به ما ربطی نداره خانوم مشکل خودته!!!!!!!
گفتم اگه اموال نداشته باشن چی؟ یعنی اگه چیزی برای توقیف نداشته باشن باید چیکار کنم؟
- هیچی
گفتم یعنی چی هیچی؟ پس پول من چی میشه؟
- به ما ربطی نداره خانوم ما کار دیگه ای نمیتونیم واستون انجام بدیم!!!
حالا من نمیدونم به کی ربط داره والا!!!!!!!!!!!
این شکلی بودم وقتی از دادسرا اومدم بیرون 



خدا رو شکر که تو یه کشور اس لا می زندگی میکنم و به لطف قوانین خوب و کاملش هیچ حقی از هیچکس ضایع نمیشه.
البته من نا امید نشدم و یه راه واسه گرفتن حقم پیدا میکنم ولی.....
روز مادر مونده بودم واسه مامانم و مامان همسری چی بخرم راستش مادر شوهرم یه کم کج سلیقه است و هدیه خریدن واسش یه خورده سخته لباس و اینا که اصلا نمیشه واسش خرید چون عمرا بپسنده تا حالا نشده من یه چیزی بخرم و نگه واااااااااااااااااای گرون خریدی، سرت کلاه گذاشتن، اون مغازه که فلان جاست همینو میداد اینقدر (مثلا نصف قیمتی که من خریدم) نمیدونم والا یا من خیلی گیجم یا اون خیلی زرنگه. اما ظرف و ظروف و لوازم خونه هر چی واسش بخری خوشش میاد فکر نمیکنم هیچکس اندازه او ظرف و ظروف داشته باشه اونوقت برعکس من تا چیزی از لوازم خونه رو لازم نداشته باشم نمیخرم. مامانم ولی اینطوری نیست و هر چی واسش بخری خوشحال میشه. واسه هر دوتاشون از این ظرفهایی که تو سه تا سایز اند و واسه ماکروویوو و اینا استفاده میشن خریدم. و البته برای خودم هم از همینا خریدم با همسری رفته بودیم واسشون بخریم که خودم هم خوشم اومد و همونجا واسه خودم هم خریدم. وای که چقدر همه چی گرونه!! همونطور که فکر میکردم هر دوتاشون خوششون اومد.
دیروز یه مغازه نزدیک خونمون که لباس تو خونه داره حراج زده بود. واسه تابستون لباس تو خونه خیلی لازم داشتم رفتم و یه عالمه ازش خرید کردم. 5 تا تیشرت ازش خریدم و دو تا شلوارک واسه خودم با یه تاپ شورت واسه پسری روی هم شدن 35 تومن. واقعا قیمتهاش مناسب بود.
فکر کنم همین دیگه 
رمز پست رو برداشتم 
اصلا نمیتونم احساس اون روزم رو توصیف کنم. یه حس خوشحالی عجیبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم. اصلا نمیدونم چه حسی بود. من آدمی نیستم که احساساتی بشم و گریه کنم ولی اون روز فقط تلاش میکردم که گریه نکنم. وقتی اسممون رو خوندن که بالای سکو بریم بغض عجیبی تو گلوم گیر کرد به همسری نگاه کردم دیدم اونم حالش از من بدتره. خدا خدا میکردم که وقتی رفتم بالا گریه نکنم و بتونم تو چند ثانیه وقتی که بهم میدن درست حرف بزنم و از همه تشکر کنم آخه چون خیلی شلوغ بود هر کس نهایت یک دقیقه واسه صحبت کردن وقت داشت. وقتی رفتیم بالا اول راهنمای همسری صحبت کرد بعدش همسری بعد راهنمای من و آخر سر هم نوبت من شد اولش خوب شروع کردم ولی چشمتون روز بد نبینه تا نگاه کردم به مهندس و چشمم تو چشمش افتاد یهو صدام عوض شد و نزدیک بود بغضم بترکه ولی هر جور بود با اینکه صدام میلرزید خودم رو کنترل کردم و صحبتهام رو تموم کردم.
وقتی گل رهایی رو گرفتیم و اومدیم پایین رفتم تو حیاط که آب بخورم اونجا بود که خانوم ندا رو دیدم به طرفم اومد و بغلم کرد که یهو بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن. اونم محکم بغلم کرده بود و میگفت عزیزم تموم شد همه چی تموم شد ولی مگه من میتونستم خودم رو کنترل کنم.
بهترین لحظه اون روز دیدن خانوم ندا بود. کسی که تا چند روز قبل حتی اسمش رو هم نمیدونستم و ندیده بودمش. کسی که بزرگترین کمک زندگیم رو به من کرد. چند روز قبلش که تو تالار گفتگو باهاش چت کرده بودم بهم گفته بود که اسم واقعیش ندا هست و برای روز رهایی حتما میاد و اومده بود. نمیدونید چه حس عجیبی بود بغل کردن کسی که همه زندگیم رو بهش مدیون بودم و تا اون روز ندیده بودمش.
خانوم ندا از کمک راهنماهای تالار گفتگوی کنگره است و پارسال این موقع که من در به در یه روش درمان برای نجات زندگیم بودم اون بود که روش کنگره رو به من معرفی کرد و در واقع راه رو به من نشون داد.
هنوز عکسهامون رو واسمون نفرستادن چون ما خودمون اجازه عکاسی و فیلم برداری نداشتیم اما 2 تا عکس که تو وبلاگ آکادمی گذاشته بودن رو واستون میذارم.
این لحظه ایه که همسری داشت صحبت میکرد. پسرم رو ببینید از موقعیت سو استفاده کرده و دو تا بادکنک از اون پشت واسه خودش کنده!!
اینجا هم تو اتاق مهندسه قبل از اینکه جلسه شروع بشه. اولی از سمت راست برادر شوهرمه و اون دختر کوچولو هم دختر راهنمای همسریه. یه خورده تاره اگه عکس بهتری به دستم رسید جایگزین میکنم.
عکسها رو برداشتم
ببخشید که دیر شد.





همه اش کار خودش بود.
بالاخره تاریخ رفتنمون قطعی شددددددددددددددد. چهارشنبه هفته بعد میریم. یعنی 13 اردیبهشت. 



تموم شد. باورتون میشه؟؟ 13 اردیبهشت میشه 10 ماه و بیست روز بعد از تاریخی که شروع کردیم. یادتونه چقدر استرس داشتم؟ یادتونه چقدر گریه کردم؟ یادتونه زنگ زدم مرکز ملی اعتیاد بهم گفتن درمان نداره؟ یادتونه خونه نداشتیم؟ یادتونه آواره خونه مامانم و مادر شوهرم بودیم؟ اصلا نمیتونم حسی که دارم رو توصیف کنم. هیجان؟ خوشحالی؟ استرس؟ حیرت؟ واقعا نمیدونم چه حسی دارم. فقط میتونم با تمام وجودم بگم خدایا شکرت. همین و بس.
یه خبر داغ دارم و اونم اینه که اگه خدا بخواد داریم خونه دار میشیم. پدر همسری دو سه ماه بعد از اومدن ما یه خونه خرید و همه جا رو هم پر کرد که خریده واسه ما ولی در عمل بهانه آورد و ندادش به ما. میخواست که ما ازش درخواست کنیم و ما هم اینکار رو نکردیم. راستش اصلا دلم نمیخواد برم ازش خواهش کنم که به ما خونه بده و اصلا نمیخوام زیر منت کسی زندگی کنم. چند شب پیش بیخوابی زده بود به سرم و فکرای جور وا جور میومد سراغم. یهو به ذهنم رسید که با یه مقدار پس اندازی که داریم شاید بتونیم یه خونه وام دار پیدا کنیم. میدونید اینجا نسبت به تهران قیمت خونه خیلی پایینتره. فرداش به همسری گفتم و اونم موافقت کرد. بابام به چند تا بنگاه سپرد که یه خونه مناسب واسمون پیدا کنن ولی چشمتون روز بد نبینه قیمتها وحشتناکه و مشکل اصلی هم اینه که اینجا خونه وام دار خیلی کم هست. متراژ خونه ها هم اکثرا بالاست و اینه که قیمت خونه واقعا بالاست. چند روزی رو جستجو کردیم تا اینکه یه روز بابام گفته بود چرا ثبت نام نمیکنین واسه خونه های مسکن مهر؟ من گفتم آخه اونا جاشون خوب نیست اکثرا حاشیه شهرن و تازه بصورت مشارکتی هم باید ساخته بشن و حالا تا ما ثبت نام کنیم و تیم تشکیل بدیم و شروع کنیم یکی دو سال زمان میبره. بابا گفت نه اینجا شرایطش فزق داره اول اینکه جای زمیناش خیلی خوبه خارج از شهر نیست و تازه جایی هست که نزدیک یه مرکز تفریحیه و از نظر آب و هوا و منظره حرف نداره بنابراین از نظر جاش خیالت راحت باشه و علاوه بر اون اینجا شرایطش طوریه که لازم نیست یه تیم تشکیل بشه. چون زمین رو به سه نفر میدن و اون سه نفر با همدیگه خودشون خونه رو میسازن هر مرحله از ساخت که انجام بشه تایید میکنن و وام میدن واسه مرحله بعد. با بابا رفتیم و زمینها و خونه هایی که داشتن میساختن رو دیدیم. جاش که خیلی خوب بود کلا 200 متر زمین میدن و متراژ خونه ها هم از 120 متر بود تا 90 متر هر اندازه ای که دوست داشتی میساختی. دیدیم با این مقدار پولی که الان ما داریم نمیتونیم یه جای خیلی خوب خونه بخریم تا ما بخواهیم پول جمع کنیم هم قیمت خونه اینقدر وحشتناک بالا میره که ما عمرا بهش برسیم. پسر عموم (همون که adsl مون رو درست کرد) با یه آشنای دیگه داشتن دنبال یه نفر میگشتن که باهاشون شریک بشه تا کارشون رو شروع کنن و ما بعد از اینکه فکرامون رو کردیم تصمیم گرفتیم باهاشون شریک بشیم و ثبت نام کردیم. بله عزیزان ما داریم خونه دار میشیممممممممممممممم

از پولی هم که از شرکت طلب دارم هیچ خبری نیست فعلا. راستش وکیلم یه خورده شل بازی درمیاره و خیلی با جدیت کار رو دنبال نمیکنه. منتظرم واسه رهایی همسری بریم و برگردیم بعد یه فکر اساسی واسه این کار بکنم.
دوشنبه هفته پیش رفتم نمایندگی خمین. یعنی با همسری دوتایی با هم رفتیم. هم راهنمای من و هم راهنمای همسری دوشنبه ها اونجا هستن. خیلی خیلی انرژی گرفتم. اوایلی که به کنگره میرفتم باور اینکه این آدمها چطور از وقتشون میزنن و با هزینه خودشون پا میشن این همه راه رو هر هفته میرن تا رایگان به کسای دیگه کمک کنن واسم سخت بود. میدونید ما تو دنیای امروز یاد گرفتیم که همه چیز رو با مادیات میسنجیم و ارزش هر چیزی رو واسمون ارزش مادی و پولی اون چیز تعیین میکنه. ولی الان میدونم اون حس خوبی که آدم از کمک به هم نوعش پیدا میکنه رو به هیچ قیمتی نمیتونم بخرم. باید اعتراف کنم چیزهایی رو که تو کنگره یاد گرفتم هیچکس و هیچ جا به من یاد نداده بودن و هرگز هم نخواهند داد. خدا رو با تمام وجودم شکر میکنم که راهی رو برای من باز کرد که از طریق اون بتونم به همنوعهایی که تو بدترین شرایط زندگیشون قرار گرفتن کمک کنم. میخوام که منم تو کنگره کمک راهنما بشم شاید اینطوری بخشی از دینی که بر عهده ام هست رو بتونم جبران کنم. تا هستی هست من آرامش زندگیم رو، آرامش پسرم رو و سلامتی همسرم رو مدیون کنگره ام. و دینی بر عهده ام هست که شاید اینطوری و با کمک کردن به بقیه بتونم بخشی از اون رو جبران کنم. امیدوارم خداوند یاریم بدهد.
امتحان دکترا رو نرفتم بدم. راستش هم انگیزه اش رو نداشتم و هم اینکه مریض شدم و بهونه لازم واسه نرفتن دستم اومد. از صبح پنجشنبه خیلی احساس ضعف میکردم. تو مدرسه تا ظهر شد و کلاسام تموم شدن صد دفعه مردم. وقتی هم که رسیدم خونه بیهوش شدم. نهار هم نتونستم بخورم. اصلا جون نداشتم از جام بلند شم. اون روز سومین سالگرد فوت عموم بود واسه همین همسر پسر طلا رو برد خونه مامان اینا و منم خوابیدم. بعد از ظهر هر چی به همسری اصرار کردم که منم برم کنگره قبول نکرد و گفت باید بمونی خونه. خودش رفت و منم یه خورده که گذشت پا شدم رفتم خونه مامان اینا. پسری با مامان اینا رفته بود بهشت زهرا و اینقدر شیطونی کرده بود که مامانم اشکش دراومده بود. اونجا زمین هم خورده بود و روی بینیش یه کم زخم شده بود. شب که همسری از کنگره برگشت با همدیگه رفتیم دکتر و بنده یک عدد سرم و چهار تا آمپول نوش جان کردم و از مرگ برگشتم. والا آخرش هم نفهمیدم چی شده بودم ولی با سرم و آمپولها خوب شدم.
از قرار معلوم این هفته واسه رهایی نمیریم. چون راهنمای همسری باید تعیین کنه که کی بریم و هنوز که چیزی نگفته نمیدونم چرا ولی به هر حال اون بهتر میدونه که کی باید بریم. طول هر پله تو کنگره 21 روزه و همسر تا الان 8 روز از پله اش گذشته. میگن پله آخر رو 21 روز نگه نمیدارن اما اینکه چقدر نگه دارن بستگی داره به نظر راهنما شاید نظرش این باشه که همسر 21 روز رو کامل بمونه که در اون صورت رهایی ما میشه 2 هفته دیگه ولی به هر حال حداکثر تا دو هفته دیگه تموم میشه. ما هم اصلا عجله نداریم. چند روز این طرف و اون طرف شدنش زیاد فرقی نمیکنه مهم اینه که اصل راه رو طی کردیم. اما قول میدم عکسای رهایی رو اینجا بذارم.
عکسهای سفره عقد خواهری رو هم به زودی میذارم. نیستش آخه رفته تهران و من هنوز فرصت نکردم عکسها رو ازش بگیرم. راستی واسه مهمونی شام بعد از عقد هم سالاد و ژله ها رو من درست کردم که اونا هم خیلی خوب شدن و عکسشون رو میذارم.
مانتو سفیدم حاضر شد راستی. خیلیییییییییییی شیک شده. من تا حالا مانتو سفید نداشتم و حسابی عاشقش شدم. یه جفت کفش سفید هم رفتم خریدم. اونا رو هم خیلی دوست دارم. از این پارچه ایهاست و روش هم بندهای صورتی جبغ داره. فقط مونده یه روسری سفید بگیرم. روسری که سفید باشه دارم ولی طرحداره و من میخوام یه شال سفید ساده بگیرم.
دیگه اینکه کلاس زبانم این ترم فوق العاده است. هم بچه ها خیلی فعال ان و هم اینکه یه تیچر خیلی تاپ داریم. واقعا دارم از کلاس لذت میبرم. تیچرمون رو خیلی دوست دارم اینم وبلاگشه .
همسری هم کلاسهای دانشگاهش رو میره و خیلی خیلی روحیه گرفته از این کلاس رفتنهاش. یه خورده واسه مرخصی گرفتن از سر کار مشکل داره ولی مهم نیست. مهم اینه که دوباره رو روال درس خوندن افتاده و داره خوب پیش میره استادا بیشترشون شرایطش رو درک میکنن و باهاش کنار میان. یکی دوتاشون ولی بدجور گیرن و امیدوارم مشکل درست نکنن.
اینم دعای کنگره است که ما همیشه بعد از تموم شدن جلسه و لژیونمون میخونیم. خیلی دوستش دارم و ازش لذت میبرم واسه همین دوست داشتم شما هم بخونیدش:
خداوندا!
ما در پی هم روان شده ایم تا بدانیم آنچه نمیدانیم
از هستی و نیستی
خداوندا!
تاریکیها را تجربه نموده ایم، ما را با روشناییها آشنا گردان
تا به فرمان عقل نزدیک شویم
و به مکانی برسیم که از آنجا اشعاب یافته ایم.
آمین
امروز وبلاگم یکساله شد. پارسال این موقع که شروع به نوشتن کردم فکرش رو هم نمیکردم که سال آینده وضعیتم اینی باشه که الان هست. خدا رو شکر میکنم بخاطر همه اتفاقت خوب و بدی که توی این یک سال واسمون افتاد. خدا رو شکر میکنم بخاطر دوستای خوبی که اینجا پیدا کردم. همیشه فکر میکردم خدا منو از یاد برده ولی اون خودش رو به بهترین شکل تو یک سال گذشته به من نشون داد.
خدا جون خیلیییییی دوستت دارم...
همسری امروز پله یک گرم 30 روز رو گرفت. تموووووووووووووووووووووم شددددددددددددد به احتمال زیاد چهارشنبه هفته آینده گل رهایی رو گرفتیممممممممممممم کاش میشد من الان اینجا برقصم
.
مراسم عقد خواهرم پنج شنبه برگزار شد خیلی خوب بود و خوش گذشت. خواهری همه وسایل سفره عقد رو خودش درست کرد و واقعا خوشگل شده بود سفره اش عکسش رو میذارم الان ندارم. اینجا رسم نیست که فامیل عروس سر عقد کادو بدن ولی من چون دوست داشتم به خواهرم کادو بدم واسش یه سکه یه گرمی خریدم. به برادرم هم زنگ زدم و گفتم که من اینکار رو کردم که بعدا نگه چرا به من نگفتی منم میخواستم بدم. ولی خوب چیزی نداد. مطمئنم اگه بهش نمی گفتم میگفت چرا به من نگفتی؟!!
تصمیم گرفتم خیاطی یاد بگیرم. علت داره آخه. هر چی گشتم که یه مانتو سفید خوشگل پیدا کنم واسه جشن رهایی که میریم تهران چیزی تو بازار نبود. پریروز رفتم و سفارش دوخت یه مانتو سفید دادم. 2 متر پارچه کتون کش سفید خریدم 10 تومن اونوقت باید 35 تومن بدم خیاط واسم بدوزش!!!! خیلی زورم اومد. این انصافه آخه؟؟؟ کلی بهم برخورد و تصمیم گرفتم برم خیاطی یاد بگیرم و به کوری چشم همه خیاطها ماهی یه مانتو واسه خودم بدوزم 
جمعه هم امتحان دکترا دارم و باید به اطلاع برسونم که لای هیچکدوم از کتابها رو باز نکردم. شاید نرم امتحان بدم. با یکی از دوستام که دانشجوی دکتراست صحبت میکردم خیلی از وضعیت ناراضی بود و نتونسته بود جایی استخدام بشه. چند نفر دیگه از هم رشته ایهام رو هم میشناسم که اونام هنوز جایی رو پیدا نکردن. راستش یه خورده مردد شدم واسه دکترا خوندن. فک کن آدم بشه خانوم دکتر بیکار!!!! خیلی آبرو ریزیه.
دیگه اینکه پسر طلا از اول اردیبهشت میره مهد.
والا دیگه چیزی یادم نمیاد که نگفته باشم.
آهان راستی امروز میخوام برم خمین. دوست داشتم برم شعبه اونجا یه بار برنامه جور شد که امروز برم.
نوروز امسال زیباترین، شادترین و به یاد موندنی ترین نوروزی بود که تا حالا داشتم. امسال برای اولین بار خونه تکونی کردم. نه اینکه تا حالا خونه تکونی نکرده باشم ولی همیشه با دعوا و داد و بیداد انجام میشد و نصفش هم میموند واسه بعد از تعطیلات. امسال ولی روز 28 اسفند کارام تموم شد. همسر کلی کمکم کرد. مبلها رو واسم شست. قرار بود بیان بشورن ولی اینقدر امروز و فردا کردن، یه روز گفتن دستگاه خرابه، یه روز گفتن کارگر نداریم و... که ما هم از خیرش گذشتیم و آقای همسر مسئولیتش رو به عهده گرفت و الحق هم که خوب از عهده اش براومد.
ما هر سال قبل از سال تحویل میومدیم اراک و پایان تعطیلات برمیگشتیم واسه همین هیچوقت کسی نمیومد خونمون واسه عید دیدنی بجز برادرم. واسه همین هیچوقت آجیل و شیرنی نمیخریدیم و سفره هفت سین نداشتیم. امسال ولی همه اینها رو داشتیم.
آخرین پنجشنبه سال که آخرین جلسه کنگره تو سال 90 هم برگزار شد جشن سبزه ها بود و همسفرا سفره های هفت سینشون رو آوردن و جشن گرفتیم. منم اولین سفره هفت سینم رو بردم و باید به اطلاعتون برسونم که هفت سینم به عنوان هفت سین برتر انتخاب شد. اینهاش اینم عکساش. اون هفت سین کوچولوئه مال منه. جلسات کنگره تعطیلی نداره و تو عید هم برگزار شد. حتی روز عید هم برگزار شد. ولی قرار شد جایزه منو بعد از تعطیلات بدن که همه باشن.
دیگه اینکه بخاطر فعالیتم تو وبلاگ همسفرا هم بهم یه کادو دادن و ازم تشکر کردن.
شب عید هم رفتیم خونه پدر همسری و اونجا بهمون کلی خوش گذشت. یکی از بهونه های دعوای هر سال ما این بود که من به همسری میگفتم من شب عید خونه شما نمیام. اونم رو این مسئله حساس شده بود و هر سال از یه ماه مونده به عید ما سر این مسئله مسخره دعوا میکریم و اینجوری سالمون رو با اوقات تلخ شروع میکردیم. ولی امسال اصلا اینطوری نشد و من بدون اینکه بخوام لج بازی کنم شب عید رفتم اونجا. نمیدونم این چه مسخره بازی بود که درمیاوردم؟!!! و آرامشمون رو به هم میریختم.
روز پنجم عید هم یه مهمونی شام داشتم. دو تا از عموهای همسری به همراه خانواده اش که همگی با هم میشدیم 15 نفر. واسه شام باقالی پلو درست کردم و کشک و بادمجون به همراه ژله بستنی و دو مدل سالاد. با اینکه خیلی خسته شدم ولی کلی انرژی گرفتم از این مهمونی. خانواده خودم هم که واسه یه عروسی رفته بودن تهران و همون روز برگشتن رو نهار همون روز مهمون کردم. چون از راه رسیده بودن و میدونستم مامانم خسته است و حال غذا درست کردن نداره واسه همین گفتم از راه بیان اینجا.
یه کار ضد ارزشی هم انجام دادم ولی خیلی بهم مزه داد و دلم رو حسابی خنک کرد. میدونم که یه کنگره ای نباید از این کارا بکنه ولی من کردم و دلم از دست یه نفر که چند سال بود ازش ناراحت بودم خنک شد 
. یه چیزی بگم به کسی نگین ها هنوزم داره قند تو دلم آب میشه. جریان از این قراره که همسری یه عمه داره که رابطه خیلی گرمی باهاش داشت اما این عمعهخانوم سر به دنیا اومدن پسر طلا یه کاری کرد که بین من و ایشون شکرآب شد شدید. شاید یه روز جریانش رو تعریف کردم. بعد از اون تماس باهاش کلا قطع شد نه ما خونه اونا رفتیم و نه اونا اومدن یا زنگ زدن. کلا واسه همدیگه وجود نداشتیم. اون شب که فامیلای همسری رو دعوت کردیم اونا خونه مادرشوهر بودن. مادر شوهر یواشکی به من زنگ زد که اینا خونه مون هستن و اینها رو هم واسه شام دعوت کن ولی من همون من که همیشه جلوی خانواده همسری لال بودم و نمیتونستم حرف بزنم خیلی راحت و منطقی واسه مادرشوهرم توضیح دادم که شرمنده ام و نمیتونم این کار رو بکنم. اون بنده خدا هم گفت باشه و چیزی نگفت. عصر که همسری داشت واسه آوردن چیزی میرفت خونه شون هم بهش گفتم که عمه ات اینها خونه تون هستن ولی من نمیخوام اونا شب بیان خونه مون حواست باشه که تعارفشون نکنی. خیلی با آرامش گفتم و همسری هم گفت باشه. و اینگونه مهمونی من به خوبی و خوشی برگذار شد و نه همسری و نه مادرش ناراحت نشدن. تا اینجای کارم ضد ارزشی نبود چون خیلی منطقی خواسته واقعی ام رو ابراز کرده بودم و به اون کاری که دوست نداشتم انجام بدم نه گفته بودم. ولی خانواده عمه جان انگار خیلی بهشون برخورده بود
چون فرداش که دیدمشون کاملا مشخص بود که بهشون برخورده و بخش پلید روح من هم قند تو دلش آب میشد که این قسمت ضد ارزشی بود و از یه همسفر کنگره همچین انتظاری نمیره
.
و خبر آخرم اینکه ما کمتر از یک ماه دیگه میریم واسه رهاااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
روز اول فروردین 91 همسری پله یک گرم 25 روز رو گرفت تا شمارش معکوس ما برای رسیدن به رهایی شروع بشه. بهترین نوروزی که داشتم نوروز امسال بود.